آگاهی: مغز چگونه ذهن را پدید می‌آورد؟

نویسنده: درک برس (Derek Beres) وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوید به احتمال زیاد یادتان هست شب قبل موقع خاموش کردن چراغ‌ها چه کسی بودید. خواب یک مرخصی بسیار کوتاه است و بعدش دوباره می‌توانید خودتان باشید. درواقع، از همان اول به دنیا آمدن تا همین حالا یک‌سره خودتان بوده‌اید. خیلی چیزها هست که فراموش […]

نویسنده: درک برس (Derek Beres)

وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوید به احتمال زیاد یادتان هست شب قبل موقع خاموش کردن چراغ‌ها چه کسی بودید. خواب یک مرخصی بسیار کوتاه است و بعدش دوباره می‌توانید خودتان باشید. درواقع، از همان اول به دنیا آمدن تا همین حالا یک‌سره خودتان بوده‌اید. خیلی چیزها هست که فراموش کرده‌اید و خیلی چیزها هست که اشتباه به حافظه سپرده‌اید، هرچقدر هم که مطمئن‌ باشید درست به خاطر سپرده‌اید. با این حال، آگاهی همیشه حضور نامحسوس خودش را ادامه داده است. درست است؟

ای کاش آگاهی چنین بود. اما اگر چنین بود دیگر ما چنین که هستیم نبودیم. قسمتی از این مشکل به توافق بر سر تعریف آگاهی برمی‌گردد. عصب‌شناسی به نام مایکل گازانیگا (Gazzaniga) در کتاب جدیدش با عنوان غریزۀ آگاهی: افشای چگونگی ساخته‌شدن ذهن توسط مغز از نوآم چامسکیِ زبان‌شناس نقل می‌کند که آگاهی «کلمه‌ای که  اسعتمالش به میلیون‌ها بیان مختلف آن را هرز برده است..»

اطلاع از اینکه آگاهی -همان ویژگی ممتازی که می‌پنداریم ما را از بقیۀ حیوانات برتر می‌کند- غریزه است شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید اما گازانیگا روی فرض خودش پافشاری می‌کند. اینکه آگاهی غریزه است چیزی از رازآلود بودن آن کم نمی‌کند؛ اگر هم کاری بکند فقط عمیق تر به ما می‌فهماند که این پدیده چقدر در تاروپود حیات ما تنیده است. همین اواخر به من گفت:

 وقتی می‌گویم غریزه است منظورم این است این چیزی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم، هر چه که هست، همیشه با ماست.

یک ویژگی کاربردی است، نقص نیست، و منحصربه‌فرد هم نیست. او در کتابش، با الهام از ویلیام جیمز، می‌گوید این غریزه پیش از موجودات اولیه وجود داشته است. غریزه خیلی سریع و بیش از هر چیزی «حس» می‌شود. احساسات به ادارک منجر می‌شوند. با این حساب، ادراک مساوی است با ترجمۀ ورودی‌های حسی توسط ما. ضرورت‌های بنیادی حیات -بقا و تولیدمثل- از همان ابتدا از طریق ورودی‌های حسی تأمین شده‌اند. بعدها اشکال پیشرفته‌تر حیات، این فرایند را که اکنون آگاهی می‌نامیم پیچیده‌تر کردند. حتی امروز هم باید عواطف (emotions) را (اصطلاحی که برای احساسات مختلف به کار می‌بریم) جزء «اجزای بنیادی آگاهی» به حساب بیاوریم.

گازانیگا مدت‌هاست که روی ماهیت چندبخشی مغز ما تحقیق می‌کند. در 1964، او پژوهش روی مغز دونیم‌شده را آغاز کرد که به شروع پژوهش دربارۀ کارکردهای متفاوت نیمه‌های مغز منجر شد. وقتی جسم پینه‌ای (واسط دو نیم‌کرۀ مغز) آسیب می‌بیند، چون هر نیم‌کره نظام مفهومی و ادراکی خاص خودش را دارد درنهایت به وجود دو مغز در یک شخص منجر می‌شود. کار گازانیگا علم عصب‌شناسی را متحول کرد. دیگر نمی‌شد آگاهی را تجربه‌ای یکپارچه در نظر گرفت که با یک سیستم یا با یک شبکۀ واحد ایجاد می‌شود.

 پروفسور مایکل گازانیگا، مدیر برنامۀ عصب‌شناسی شناختی دارموث کالج (Dartmouth College). دکتر مایکل گازانیگا از پیشکسوتان عصب‌شناس و از تازه‌کارهای اخلاق زیستی است و عضو مجمع اخلاق زیستی رئیس جمهور جورج دبلیو بوش است.

هرچند حس ما می‌گوید آگاهی ما بی‌وقفه وجود دارد (یک‌سوم عمرمان که خوابیم به کنار) اما این پدیده درواقع توسط «هزاران واحد پردازندۀ تقریباً مستقل» ایجاد می‌شود. به عبارت دیگر توسط ماژول‌ها. گازانیگا می‌نویسد همۀ تجربه‌های درونی ما نتیجۀ فعالیت مغزی است که از ماژول‌ها ساخته شده است: مناطقی از مغز که از نظر کارکردی مستقل‌اند اما با هم ارتباط دارند. هیچ منطقۀ مشخصی که متناظر آگاهی باشد وجود ندارد.

گازانیگا در این کتاب سعی کرده است دوباره این نوع پژوهش‌ها را جلو ببرد. او برای توضیح ماژول‌های مغز از فیزیک و معماری کمک می‌گیرد و بوئینگ 777 را مثال می‌زند. این هواپیما از 150000 زیرسیستم‌ تشکیل شده است که تحت شبکه‌ای متشکل از 1000 کامیپوتر با هم ارتباط دارند. با این­ حال لازم نیست تک‌تک زیرسیستم‌ها نحوۀ کار کل سیستم را بدانند تا نقش خودشان را متوجه بشوند. اگر یک زیرسیستم درست کار نکند هواپیما طبق نقشۀ از پیش تعیین‌شده کار نخواهد کرد (شبیه آسیب عصب‌شناختی). اگر تعداد خرابی‌ها زیاد شود کارکرد کل سیستم مختل می‌شود. اما لایه‌لایه بودن سیستم‌های متعدد هدف موردنظر را برآورده می‌کند درست مثل آگاهی انسان.

البته باید مواظب بود استعارۀ انسان و ماشین بد فهمیده نشود. گازانیگا می‌نویسد:

مغز مثل ماشین نیست؛ بلکه ماشین مثل مغزی است که چیزهایی از آن کم شده است.

این نکته ما را به یکی از مسائل بسیار جذاب و پرمناقشۀ عصب‌شناسی می‌رساند: ایدۀ روح به مثابۀ کاتالیزور آگاهی، یا لااقل لایه‌ای که از ساختار فیزیکی بدن جداست. گازانگیا با توسل به علم معماری می‌گوید این ساختمان (یعنی آگاهی) در بنیادی‌ترین سطح خود نتیجۀ «طراحی در چارچوب مرزها و قیود محدودکننده » است.

اینکه مغز چگونه ذهن را –با همکاری شرکای اجباری‌اش یعنی بدن و محیط- پدید می‌آورد، با توجه به پیچیدگی لایه‌های مغز شاید هیچ‌وقت معلوم نشود. اما معنایش این نیست که آگاهی می‌تواند بدون ساختار لایه‌لایۀ بدن به وجود بیاید. او در گفتگویش با من سه نظریۀ اصلی دربارۀ ذهن را اینگونه خلاصه کرد:

در مغز هیچ پیچ و مهره‌ای شل نیست. هیچ جادویی در کار نیست. اما به‌طور خلاصه سه ایدۀ متفاوت دربارۀ رابطۀ مغز و بدن در تاریخ بشر وجود دارد. یکی می‌گوید مغز پدیدآورندۀ ذهن است. کل داستان همین است. دیگری می‌گوید مغز پدیدآورندۀ ذهن است اما محصول دیگری هم اضافه می‌شود به نام روح یا روان که بعد از مرگ زنده می‌ماند. سومین ایده دوگانه‌انگاری است. این سه نظریه همچنان در بین ما رواج دارند.

همانطور که «روح محبوس در ماشین» توهمی است زاییدۀ آگاهی لایه‌لایۀ ما، ایدۀ جریان ملایم آگاهی نیز توهم است. حتی به نظر گازانیگا آگاهی بیشتر شبیه مجموعه‌ایست از «حباب‌های شناختی که با حباب‌های “حسی” زیر قشر مغز ارتباط دارند و در امتداد زمان در مغز ما به هم دوخته شده‌اند» این ایده در پژوهش‌های مربوط به حافظه شکل گرفته است. ما خاطرات گذشته را مطابق با واقع به یاد نمی‌آوریم. همه چیزهایی که بعد از یک خاطره به وقوع پیوسته است با خود خاطره تداخل پیدا می‌کند.

گازانیگا می‌گوید چیزهایی که دربارۀ رویدادی در گذشته حس می‌کنیم دقیقاً با حس ما در زمان وقوع آن رویداد مطابقت ندارد. ما احساسات فعلی‌مان را از خلال نگاه کردن به گذشته و تصویر کردن آنها روی بازسازی دوبارۀ خود قبلی‌مان تجربه می‌کنیم. ممکن است، بسته به اینکه سه‌شنبه باشد یا دوشنبه و حال فعلی ما چطور باشد، قرار عاشقانه‌ای که یک دهه پیش داشته‌ایم را متفاوت به یاد بیاوریم. این سیستم همینقدر سست و شکننده است.

لینک مطلب

اشتراک مقاله

خبرنامه

درج نظر

خبرنامه شناخت پژوه

دریافت نکات برجسته از مهم ترین اخبار ارسال شده به صندوق ورودی ایمیل شما