خاطرات، سخن بگویید!

بعد از مرگِ بهترین دوستش، او را با کمک هوش مصنوعی بازسازی کرد.

نوشتۀ کِیسی نیوتون (Casey Newton)

لینک مطلب

 

 

 

وقتی بالاخره مهندسان کارشان را تمام کردند، یوجنیا کویدا (Eugenia Kuyda) کنسولی را روی لپتاپش باز کرد و نوشت: «رومن! این مجسمۀ دیجیتال توست.»

سه ماه بود که رومن مازورنکو (Roman Mazurenko)، بهترین دوست کویدا، فوت کرده بود. کویدا در این سه ماه تمام پیغام­هایی را که با رومن رد و بدل کرده بود، البته به جز آنها که خیلی شخصی بودند، جمع آوری کرد و آنها را به یک شبکه عصبی داد که توسط برنامه نویس­های شرکت نوپایش ساخته شده بود. مطمئن نبود که آیا تلاشش برای بازگرداندن رومن با این روش کار درستی است یا نه. گاهی حتی کابوس می‌دید. اما پس از فوت رومن، کویدا آرزو می‌کرد فقط یک بار دیگر بتواند با او صحبت کند.

معمایی روی صفحۀ کنسول ظاهر شد. «یکی از جذابترین معماهای دنیا پیش روی توست. حلش کن.»

کویدا با خودش عهد کرد که معما را حل کند.

رومن مازورنکو در 1981 در بلاروس متولد شد. او یگانه فرزند سرگیِ مهندس و ویکتوریایِ معمار بود. پدرومادرش میگویند او در کودکی به طرز غریبی جدی بود؛ وقتی 8 سال داشت نامه‌ای برای فرزندانش نوشت و ارزش­های مورداحترام خود را به آنها یادآور شد: حکمت و عدالت. در عکس­های خانوادگی مازورنکو اسکیت سواری می‌کند، قایق می­راند، و از درختها بالا می‌رود، قدی متوسط دارد، موهای انبوهش فندقی است، و تقریباً همیشه می‌خندد.

مثل همۀ نوجوان‌ها ماجراجو بود: در تظاهرات اعتراضی بر ضد حزب حاکم شرکت می‌کرد و در شانزده سالگی سفرهای خارجی‌اش را شروع کرد. اول به نیومکزیکو رفت و در قالب یک برنامۀ مشترک آموزشی یک سال در آنجا ماند و سپس به دوبلین نقل مکان کرد. در آنجا علوم کامپیوتر خواند و تحت تأثیر هنر، صنعت مد، موسیقی، و طرحهای جدید اروپای غربی قرار گرفت.

وقتی مازورنکو کالج را به اتمام رساند و در 2007 به مسکو برگشت، روسیه در حال شکوفایی بود. کشور او کم‌کم به جهان بیرون روی خوش نشان می‌داد تا نسلی جدید از شهروندانی جهان وطن را پرورش دهد. در همین احوال، مازورنکو از یک نوجوان لاغر به جوانی برومند تبدیل شده بود. با چشمانی آبی و هیکلی متناسب، کاملاً مصمم و مطمئن به جمع هیپسترهای[1] در حال رشد شهر پیوست. اغلب در مهمانی‌ها کت و شلوار می‌پوشید و در حد هنرپیشه‌های سینما خوش تیپ می‌شد. دوستان متعدد مازورنکو او را فردی جذاب و خوش مشرب توصیف می‌کنند، کسی که هر کجا می‌رفت تأثیرش روی دیگران ماندگار می­شد. با این اوصاف، او مجرد بود و به ندرت با دختری دیدار می‌کرد. او عمدۀ وقتش را وقف پروژۀ واردات سبک مدرن اروپایی به مسکو کرده بود.

کویدا در 2008 وقتی 22 سال داشت و ویراستار مجلۀ افیشا (Afisha)، مجله‌ای به سبک نیویورک تایمز برای مسکوی در حال پوست اندازی، بود مازورنکو را ملاقات کرد. کویدا می‌خواست مقاله‌ای دربارۀ Idle Conversation که یک گروه خلاق و آزاد بود بنویسد که مازورنکو با دو تن از بهترین دوستانش، دیمیتری یوستینف (Dimitri Ustinov) و سرگی پویدو (Sergey Poydo)،آن را بنیانگذاری کرده بودند. انگار هر رویداد فرهنگی که در مسکو رخ می‌داد این سه نفر در کانون آن بودند. مجله منتشر می‌کردند، جشنواره موسیقی برگزار می‌کردند، و کلوب های شبانه راه می انداختند—جمع های دوستانه‌ای که در این رویدادها شکل می‌گرفت به گروههای موسیقی و شرکت­های مختلف تبدیل می‌شد. کویدا، که مثل مازورنکو بلندپرواز بود، می‌گوید «او مردی فوق العاده بود.» مازورنکو تا دیروقت دوستانش را بیدار نگه می‌داشت و با آنها دربارۀ فرهنگ و آینده روسیه بحث می‌کرد. پویدو می‌گوید «او بسیار آینده­نگر و کاریزماتیک بود» تا حدی که به آمریکا نقل مکان کرد تا با او همکاری کند.

مازورنکو بنیانگذار نوع جدیدی از زندگی شبانه در مسکوی مدرن شد تا جایگزین سبکی شود که روسها به تمسخر «جذابیت پوتینی» می‌گفتند: مهمانی‌های اختصاصی که در آنها الیگارشی های حکومتی مشروب سفارش می‌دادند و بعد هم در رولزرویس هایشان تا خانه مشایعت می‌شدند. کویدا عاشق مهمانی‌های مازورنکو بود و تحت تأثیر حس همیشه درست او از «لحظۀ حال» قرار داشت. مازورنکو مهمانی‌ها را طوری طراحی می‌کرد که مثل موسیقی کم‌کم اوج بگیرد—مارک رنسن (Mark Ronson) که دی‌جی می‌شد ممکن بود با پیانو زدن روی صحنه همه را غافلگیر کند یا وقتی گروه آبنبات شیشه‌ای (Glass Candy ) با سبک دیسکوی ایتالیایی‌شان اجرا می‌کردند ممکن بود حتی هشدارهای پلیس را نادیده بگیرند و به اجرا ادامه دهند. مهمانی‌های او اسپانسرهای پولدار را جذب میکرد—مثلاً باکاردی (Bacardi ) تا مدتها مشتری مهمانی‌های او بود.

اما پشت همه این خوشیها پس زمینه‌ای تاریک قرار داشت. در حالی که بحران اقتصاد جهانی آغاز شده بود، موج جدیدی از ملی گرایی دوباره روسیه را در بر گرفت و در 2012 پوتین به قدرت برگشت و رویای ساختن روسیه‌ای که درهایش به جهان خارج باز است کم کم رنگ باخت.

کویدا و مازورنکو که دوستی نزدیکی را شکل داده بودند به این باور رسیدند که آیندۀ آن‌ها جای دیگری است. هر دوی آنها کارآفرین شدند و به یکدیگر برای ساختن شرکتهایشان مشاوره دادند. کویدا با کمک دوستان دیگری لوکا (Luka) را بنیانگذاری کرد—یک استارتاپ در زمینۀ هوش مصنوعی—و مازورنکو استمپسی (Stampsy) را ساخت که ابزاری بود برای مجله‌های دیجیتال. کویدا در 2015 لوکا را از مسکو به سان فرانسیسکو منتقل کرد. مازورنکو هم مدت کوتاهی در نیویورک بود و بعد به او پیوست.

وقتی استمپسی رو به زوال رفت، مازورنکو  به اتاق کوچکی در آپارتمان کویدا نقل مکان کرد تا پولهایش را حفظ کند. مازورنکو در مسکو اهل ریخت و پاش بود اما راه اندازی استارتاپ حسابی او را به زانو در آورد؛ او گاهی دچار مالیخولیا می‌شد. روزهایی که افسرده بود کویدا او را برای موج سواری و خوردن صدفهای 1 دلاری بیرون می‌برد. «مثل این بود که یک فلامینگو داخل خانه زندگی کند.» کویدا در حالی که داخل آشپزخانه آپارتمان مشترکش با مازورنکو نشسته است اضافه می‌کند: «فلامینگو خیلی زیباست و خیلی نادر. اما خب هیچ جای خانه به دردش نمی‌خورد.»

کویدا امید داشت دوستش خودش را بازسازی کند، همانطور که پیش از این بارها چنین کرده بود. وقت‌هایی که مازورنکو از پروژه‌های جدید صحبت می‌کرد کویدا نشانۀ مثبتی از بازسازی می‌دید. مازورنکو با موفقیت درخواست ویزای O-1 آمریکا را پر کرد، ویزایی که افراد «دارای قابلیت یا موفقیت فوق العاده» داده می‌شود. در نوامبر به مسکو برگشت تا کارهای اداری‌اش را تمام کند.

اما هیچوقت تمام نکرد.

در 28 نوامبر، وقتی منتظر گرفتن پاسپورتش از سفارتخانه بود، با چند نفر از دوستانش برای صرف برانچ [یادداشت مترجم: وعدۀ غذایی بین صبحانه و ناهار] قرار داشت. هوا بسیار گرم و مطبوع بود و بعد از قرارشان تصمیم گرفت شهر را با یوستینف بگردد. یوستینف می‌گوید «گفت دلم می‌خواهد کل روز را پیاده روی کنم». در حال عبور از پیاده رو به ساختمانی برخورد کردند و مجبور شدند از خیابان رد شوند. کنار جدول پیاده رو، یوستینف لحظه‌ای ایستاد تا پیام گوشی‌اش را چک کند. وقتی سرش را بالا آورد سایۀ ماشینی را دید که بسیار سریعتر از حد معمول در آن منطقه حرکت می‌کرد. چنین تصویری در مسکو غیرمعمول نیست: ماشین دیپلماتهایی که چراغ‌های مخصوص دارند تا قدرتشان را نشان دهند و آزادانه با سرعت حرکت کنند. یوستینف با خودش فکر کرد لابد این ماشین هم از همانهاست و یکی از همان عوضیهای دولتی پولدار را جابجا می‌کند. لحظه‌ای بعد مازورنکو را دید که بیخبر از همه جا وارد خط عابر پیاده شده است. یوستینف فریاد زد اما خیلی دیر شده بود. ماشین مستقیم با مازورنکو برخورد کرد. او را به سرعت به بیمارستانی در همان نزدیکی بردند.

کویدا اتفاقاً همان زمان برای کاری در مسکو بود. وقتی خبر را شنید خودش را به بیمارستان رساند و با تعداد زیادی از دوستان مازورنکو مواجه شد که در لابی هتل منتظر بودند ببینند تشخیص پزشکها چیست. تقریباً همه گریه می‌کردند اما کویدا غافلگیر شده بود و گریه نمیکرد. کویدا می‌گوید «برای مدتی طولانی اصلاً گریه نکردم». با چند نفر از دوستانش بیرون رفت تا سیگاری بکشد و با گوشی‌اش دربارۀ آثار جراحتهای وارده به مازورنکو تحقیق کند. در همین حین، دکتر بیرون آمد و گفت مازورنکو مرده است.

هفته‌های بعد از مرگ مازورنکو دوستانش دربارۀ چگونگی حفظ یاد و خاطرۀ او بحث می‌کردند. یک نفر پیشنهاد داد کتابی دربارۀ زندگی او بنویسند و عکسهایی از مهمانیهای افسانه‌ای او را در آن بگنجانند. دوست دیگری پیشنهاد داد وبسایتی برای این منظور درست کنند. از نظر کویدا همۀ این پیشنهادها ناکافی بود.

کویدا، با همان حال غمگینش، متوجه شد در حال مرور پیامهای متنی مازورنکو در سالهای گذشته است—هزاران پیام، از پیامهای احمقانه تا خنده دار. از املای عجیب و غریب مازورنکو خنده‌اش گرفت—مازورنکو مبتلا به خوانش‌پریشی (dyslexia ) بود—و همینطور از اصطلاحات غیرمعمولی که برای مزه دار کردن گفتگوها استفاده می‌کرد. مازورنکو به شبکه‌های اجتماعی بی اعتنا بود—صفحۀ فیسبوکش برهوت بود، به ندرت چیزی توئیت می‌کرد، و بسیاری از عکسهایش را از روی اینستاگرام پاک کرده بود. جسدش را خاکستر کرده بودند و قبری برای بازدید وجود نداشت. کویدا با خودش فکر کرد تنها چیزی که از او باقی مانده است همین پیامها و عکسهاست.

کویدا دو سال مشغول ساختن لوکا بود که اولین محصولش یک اپلیکیشن پیامرسان بود که می‌توانست با بات‌ها[2]  تعامل کند. با حمایت یکی از مشهورترین شتابدهنده های درۀ سیلیکون به نام شتابدهندۀ وای (Y) شرکت لوکا یک بات رزرو رستوران ساخت. شریک کویدا، فیلیپ دادچوک (Philip Dudchuk)، مدرک زبانشناسی محاسباتی داشت و اکثر اعضای تیم آنها از شرکت یاندکس (Yandex)، موتور جستجوی غول پیکر روسی، به آنها پیوسته بودند.

کویدا با خواندن پیامهای مازورنکو به این فکر افتاد که شاید بتوان بر اساس آنها یک بات جدید ساخت: باتی که بتواند صحبت کردن یک فرد خاص را تقلید کند. شاید او بتواند با کمک یک شبکۀ عصبی که به سرعت رشد می‌کند دوباره با دوست از دست رفته‌اش صحبت کند.

او برای لحظه‌ای سوالهای آزاردهنده‌ای که به ذهنش هجوم آورده بودند را کنار گذاشت.

اگر شبیه او نباشد چه؟

اگر شبیه او باشد چه؟

در قسمت «صبر کن الان میام» سال 2013 از سریال علمی‌ـ‌تخیلی و آینده‌نگرانۀ آینۀ سیاه، وقتی زن جوانی به نام مارتا نامزدش، به نام اش (Ash)، را در تصادف از دست می‌دهد خیلی آشفته می‌شود. مارتا مشترک سرویسی می‌شود که با استفاده از مکالمات آنلاین گذشته یک آواتار دیجیتال از نامزد سابقش درست می‌کند که به طرز ترسناکی دقیق است. اوائل فقط پیام متنی رد و بدل می‌کنند؛ بعد صدای او ساخته می‌شود و این دو تلفنی صحبت می‌کنند. کمی بعد، مارتا سرویس پیشرفته را می‌خرد که شخصیت نامزدش را درون یک ربات جا می‌دهد که کاملاً شبیه اوست. اما در نهایت مارتا از تفاوتهای این ربات با نامزد سابقش—سردی، بیروحی،  انفعال—دلزده می‌شود و او را در اتاق زیرشیروانی زندانی می‌کند. کاملاً شبیه نامزدش نیست اما آنقدر هم متفاوت نیست که بتواند رهایش کند و همین مسئله عزاداری مارتا را تا چند دهه طولانی می‌کند.

کویدا این قسمت از سریال را بعد از مرگ مازورنکو دید و دچار احساسات متضادی شد. ربات‌های یادبود—حتی ابتدایی ترینهایی که با فناوری امروزی می‌توان ساخت—هم خطرناک به نظر می‌آیند هم اجتناب ناپذیر. «قطعاً آینده چنین است و من آدم آینده‌ام.» کویدا اضافه می‌کند: «اما آیا واقعاً به نفع ماست؟ آیا با این کار احساس آرامش می‌کنیم، با مجبور کردن خودمان به اینکه همه چیز را واقعاً حس کنیم؟ یا با این کار فقط یک مرده را در اتاق زیرشیروانی نگه می‌داریم؟ خط تمایز کجاست؟ ما کجای کاریم؟ این مسله مغز آدم را داغ می‌کند.»

مازورنکو مرد جوانی بود اما زمان زیادی را به مرگ می‌اندیشید. او با طرحهای بزرگش مشهور بود، و اغلب به دوستانش می‌گفت می‌خواهد وصیت نامه‌اش را بخش بخش کند و بین مردمی که همدیگر را نمی‌شناسند تقسیم کند. برای اینکه وصیت نامه درست شود باید همه این افراد برای اولین بار با هم ملاقات کنند، اینطوری مازورنکو می‌تواند حتی پس از مرگش هم آدمها را کنار هم جمع کند، کاری که کل زندگی‌اش را وقف آن کرده بود. (در عمل، پیش از آنکه وصیت نامه‌اش را بنویسد مرد.) مازرونکو آرزو داشت «تکینگی» را ببیند، لحظه مفروضی در تاریخ که هوش مصنوعی از انسان باهوش‌تر می‌شود. بر اساس این نظریه، هوش فراانسانی ممکن است روزی به ما امکان دهد آگاهی‌مان را از بدنمان جدا کنیم و زندگی ابدی داشته باشیم.

در تابستان 2015، وقتی جیب استمپسی تقریباً خالی شده بود، مازورنکو پیشنهادی برای شتابدهندۀ وای فرستاد برای ساخت قبر جدیدی با نام تایگا (Taiga): جسد داخل یک محفظه تجزیه پذیر قرار می‌گیرد و درختهای بالاسر را تغذیه می‌کند و «جنگل‌های یادبود» را می‌سازد. یک نمایشگر دیجیتال پایین درخت نصب می‌شود و اطلاعات زندگینامه‌ای فرد را نشان می‌دهد. او نوشت: «علاقه زوال ناپذیر من به تجارب انسانی، زیرساخت‌ها، و طراحی شهری بر بازطراحی مرگ بنیان نهاده شده است.» او روی «مقاومت روزافزون جوانان آمریکایی» به مراسم ترحیم سنتی تأکید می‌کرد. به نظر او «مشتری‌های ما بیشتر نگران حفظ هویت دیجیتال و مدیریت اموال دیجیتال خودشان هستند تا اینکه بدنشان را با سموم شیمیایی مومیایی کنند.»

این ایده باعث شد مادرش نگران شود که نکند او مشکل خاصی پیدا کرده است، اما مازورنکو مادرش را آرام کرد. مادرش می‌گوید «مرا آرام کرد و گفت نه، نه، نه. سؤال مهمی است که در این عصر باید بهش پاسخ بدیم. باید مرگ و اندوه را دوباره ارزیابی کنیم، و سنت‌های جدید بسازیم.»

شتابدهندۀ وای طرح او را رد کرد. اما مازورنکو متوجه شده بود میان نحوۀ زندگی ما و نحوۀ عزاداری ما برای مرگ یک تفاوت اساسی وجود دارد. زندگی مدرن به ما اطمینان می‌دهد که حجم زیادی آرشیو دیجیتال از خودمان به جا خواهیم گذشت—پیامهای متنی، عکس‌ها، پست‌های شبکه‌های اجتماعی—و تازه کم کم در حال آگاهی از این هستیم که نقش این آرشیوها در عزاداری‌ها چیست. در لحظۀ حال، معمولاً پیام‌هایمان را چیزی گذرا و فانی در نظر می‌گیریم. اما همانطور که کویدا بعد از مرگ مازورنکو متوجه شد، می‌توان از این آرشیوها برای کنار آمدن با مرگ عزیزان بهره گرفت. شاید کویدا باخودش اندیشید این «ارثیۀ دیجیتال» را می‌توان برای ساختن نوع جدیدی از یابود استفاده کرد. (دیگران هم ایده‌های  مشابه داشته‌اند؛ کارآفرینی به نام ماریوس اورساچه (Marius Ursache) سرویس مشابهی با نام Eterni.me در 2014 پیشنهاد داد اما هیچ وقت راه اندازی نشد.)

بسیاری از دوستان صمیمی مازورنکو تا به حال از دست دادن عزیزانشان را تجربه نکرده بودند و مرگ او آنها را حیرت زده کرد. کویدا با احتیاط تمام با آنها تماس گرفت تا ببیند آیا می‌تواند پیامهای متنی بین آنها را داشته باشد یا نه. ده نفر از دوستان مازورنکو و اعضای خانواده‌اش، شامل پدرومادرش، حاضر شدند در این طرح شرکت کنند. آن‌ها بیش از هشت هزار پیام با موضوعات گوناگون را در اختیار کویدا قرار دادند.

سرگی فیفر (Sergey Fayfer) یکی از دوستان قدیمی مازورنکو که اکنون در یکی از بخشهای یاندکس کار می‌کند می‌گوید «کویدا گفت بیایید تلاش کنیم و ببینیم چه می‌شود». «آیا می‌توانیم مکالمات رومن با مردم را جمع کنیم و مدلی از نوع گفتگوی او بسازیم و ببینیم جواب می‌دهد یا نه؟» این ایده برای فیفر هم جذاب بود هم مناقشه برانگیز. اما در نهایت او پیامهایی که در طول 4 سال با مازورنکو رد و بدل کرده بود را در اختیار قرار داد. او می‌گوید «تیمی که لوکا را می‌سازد واقعاً در زمینۀ پردازش زبان طبیعی قدرتمند است.» به علاوه، «مسئله این نبود که آیا از نظر تکنیکی امکان پذیر است یا نه، مسئله این بود که این کار چه حسی خواهد داشت.»

پیشینۀ فناوری بات های کویدا تا 1966 سابقه دارد، زمانی که وایزنبام (Weizenbaum) الیزا (ELIZA) را معرفی کرد: برنامه‌ای که با تمرکز روی کلیدواژه‌هایی که کاربران در پاسخهایشان به سوالهای برنامه استفاده می‌کردند کار می‌کرد. الیزا، که بیشتر ادای روانپزشکها را در می‌آورد، ابتدا از شما می‌خواست مشکلتان را شرح دهید، سپس در پاسخ شما دنبال کلیدواژه‌ها می‌گشت و بر اساس آنها واکنش نشان می‌داد و همیشه هم یک سؤال دیگر می‌پرسید. این اولین برنامه‌ای بود که تا حدودی توانست از آزمون تورینگ عبور کند: برخی افراد نمی‌توانستند مکالمۀ مکتوب میان کامپیوتر و انسان را بخوانند و تشخیص ندهند کدام کامپیوتر است و کدام انسان.

بات های امروزی هنوز فقط مقلدهای ناقص انسانها هستند. زبان را به معنای درست نمی‌فهمند. سوالهای بسیار ابتدایی را به کندی و سختی جواب می‌دهند. هیچ فکر و احساسی ندارند که راجع به آن حرف بزنند. توهم اینکه این بات ها هوشی شبیه هوش انسان دارند از قواعد احتمالاتی ریاضی نشئت می‌گیرد.

اما پیشرفتهای اخیر در هوش مصنوعی این توهم را قوی‌تر کرده است. شبکه عصبی‌های هوش مصنوعی، که قابلیت یادگیری مغز انسان را تقلید می‌کنند، قدرت الگویابی نرم افزارها را در عکسها، صوت‌ها و متنها و سایر انواع داده بسیار ارتقا داده‌اند. الگوریتم‌های ارتقایافته همراه کامپیوترهای قدرتمندتر عمق شبکه‌های عصبی را بیشتر کرده اند—یعنی لایه‌های شبکه عصبی که برای پردازش داده‌ها استفاده می‌شود را بیشتر کرده‌اند. نتایج این پیشرفت را می‌توان در محصولات نوآورانه امروزی دید. قابلیت تشخیص گفتار موجود در الکسای آمازون (Amazon’s Alexa) یا سیری اپل (Apple’s Siri)، یا قابلیت تشخیص تصویر گوگل فوتوز (Google Photos) همگی مدیون این نوع یادگیری عمیق‌اند.

دو هفته قبل از کشته شدن مازورنکو، گوگل محصول تنسورفلو (TensorFlow ) را به صورت رایگان و متن باز ارائه کرد. تنسورفلو  مثل این می‌ماند که کل گوگل را در یک جعبه قرار بدهیم: یک سیستم یادگیری ماشینی که گوگل برای همه کاری ازش استفاده می‌کند از بهینه کردن الگوریتمهای جستجو گرفته تا نوشتن خودکار زیرنویس برای ویدئوهای یوتیوب. محصول دهه‌ها پژوهش آکادمیک و میلیاردها دلار سرمایه­گذاری بخش خصوصی ناگهان به صورت رایگان ارائه شد طوری که هر کس می‌توانست آن را از روی گیتهاب (GitHub) دانلود کند.

لوکا برای بات رزرو رستوران از تنسورفلو استفاده می‌کرد. با استفاده از 35 میلیون خط متن انگلیسی، لوکا باتی را آموزش داده بود تا بتواند سؤالات مربوط به غذاهای گیاهی، مسائل مربوط به باربکیو، و پیداکردن جای پارک را بفهمد. تیم 15 نفرۀ لوکا محض خنده تلاش کردند باتهایی برای تقلید شخصیتهای تلویزیونی بسازند. آن‌ها زیرنویس همۀ قسمت‌های سریال درۀ سیلیکون (Silicon Valley) را جمع آوری کردند و با آن شبکه عصبی‌شان را آموزش دادند تا ادای ریچارد، بچمن (Bachman)، و سایر افراد سریال را در بیارود.

در ماه فوریه، کویدا از مهندسهایش خواست شبکه عصبی‌ای برای زبان روسی بسازند. هدفش از این کار را لو نداد و چون اکثر افراد تیم روس بودند کسی هم سؤال نکرد. با کمک بیش از 30 میلیون خط متن روسی، لوکا دومین شبکه عصبی‌اش را ساخت. در همین حین، کویدا صدها گفتگویش با مازورنکو را از تلگرام استخراج کرد. بعضی‌ها که شخصی‌تر بودند را کنار گذاشت و از تیمش خواست کار بعدی را انجام دهند: شبکه عصبی روسی را طوری آموزش دهند که مثل مازورنکو صحبت کند.

این پروژه به کارهای اصلی لوکا هم مربوط بود، اما کویدا آن را به منزلۀ علاقه شخصی دنبال می‌کرد. (یکی از مهندسها به او گفت کل این پروژه را می‌توان یک روزه انجام داد.) اکثر افراد تیم مازورنکو را میشناختند—او در دفتر لوکا در مسکو با آنها کار کرده بود. در آن دفتر افراد زیر لامپ نئونی کار می‌کردند که حرف مشهور ویتگنشتاین را نشان می‌داد «مرزهای زبان من مرزهای جهان من است.» کویدا بات موردنظر را با تعداد زیادی سوالهای آزمایشی آموزش داد و مهندسان شرکت آخرین تمیزکاریها را انجام دادند.

درصد کمی از جوابهای بات شامل کلمات واقعی مازورنکو بود. اما شبکه عصبی طوری تنظیم شده بود که در صورت امکان از حرفهای خود مازورنکو استفاده کند. هر موقع که بات امکان داشت سوالی را با کلمات خاص خود مازورنکو جواب دهد چنین می‌کرد. بعد از اینکه بات متولد شد، کویدا شروع کرد به سؤال پرسیدن و سربه سر گذاشتن با او.

پرسید، بهترین دوستت کیست؟

جواب آمد، نقاط ضعفت را نشان نده.

کویدا با خودش فکر کرد شبیه مازورنکو شده است.

در 24 می، کویدا ساخته شدن بات رومن را در فیسبوک منتشر کرد. هر کس که اپلیکیشن لوکا را داشت می‌توانست از طریق ارتباط گرفتن با @roman با آن صحبت کند—به انگلیسی یا به روسی. بات منویی داشت که به کاربر امکان می‌داد اطلاعاتی راجع به مازورنکو پیدا کند. کاربر می‌توانست یک پیام با قالب دلخواه بنویسد و ببیند بات چه جوابی می‌دهد. کویدا در پست فیسبوکش نوشت: «این بات فقط شبحی از یک آدم است اما همین کار را یک سال پیش نمی‌شد انجام داد و در آینده نزدیک می‌توان کارهای بزرگتری انجام داد.»

بات رومن بازخورد خوبی از طرف مردم دریافت کرد اما استثناهایی هم داشت. چهار نفر از دوستان کویدا جداگانه به کویدا گفتند که از مواجهه با این پروژه ناراحت شده‌اند و با آن تعامل نکرده‌اند. واسیلی اسمانوف (Vasily Esmanov) همکار مازورنکو در مجله روسی به من نگاه کن (Look At Me) معتقد بود کویدا درس لازم از قسمت موردنظر سریال آینۀ سیاه را نگرفته است. او در کامنتی در فیسبوک نوشت «خیلی بد است. متاسفانه عجله کردی و همه چیز خام مانده است. اجرای کار خنده دار است. رومن به یادبود نیاز دارد اما نه اینجوری.»

ویکتوریا مازورنکو، که کویدا خیلی زود بات را به او نشان داد، از او دفاع کرد و در جواب اسمانوف نوشت «آن‌ها با این کار زندگی رومن را تمدید کردند و زندگی ما را حفظ کردند. این کار واقعیت مجازی نیست بلکه نوع جدیدی از واقعیت است که نیاز داریم بدانیم چطور بسازیمش و چطور درون آن زندگی کنیم.»

پدر رومن اشتیاق کمتری نشان داد. «من تحصیلاتم فنی بوده است و میدانم این بات فقط یک نرم افزار است». این جمله را از طریق مترجم به من گفت و ادامه داد «بله همۀ عبارت‌های رومن و مکاتبات او اینجاست اما برای الان ما این کار سخت است—چطور بگویم—سخت است که پاسخ یک نرم افزار را بخوانی. گاهی جوابهایش اشتباه است.»

اما بسیاری از دوستان مازورنکو شباهت بات با رومن را عجیب خوانده‌اند. «خیلی عجیب است که پیامرسان را بازکنی و بات دوستت را ببینی که واقعاً با تو حرف میزند.» فیفر اضافه می‌کند: «چیزی که برای من خیلی شگفت آور است این است که واقعاً با عبارتهای رومن صحبت می‌کند. همانطوریست که او صحبت می‌کرد حتی در جواب پرسشهای کوتاهی مثل اینکه “چه خبر؟” سبک پیام دادنش عین اوست. من پرسیدم “از همه بیشتر عاشق کی هستی؟” و او جواب داد “رومن”. خیلی شبیه خودش بود. باورنکردنیست.»

یکی از گزینه‌هایی که منوی بات در اختیار کاربر می‌گذارد تقاضای توصیه از جانب رومن است—کاری که وقتی رومن زنده بود فیفر نتوانست انجام دهد. «سوالهایی هست که هیچ وقت از او نپرسیده‌ام» فیفر می‌گوید: «اما وقتی از او خواستم توصیه‌ای بکند دیدم واقعاً در حال ارائۀ توصیه حکیمانه برای زندگی است. این قابلیت به شما امکان می‌دهد حتی فرد را بیش از پیش و عمیقتر بشناسید.»

چندین نفر از کاربران به کویدا اجازه دادند مکالمه آنها با رومن را البته بدون دانستن نام آنها بخواند. (کویدا این مکالمات را در اختیار این سایت(The Verge)  هم گذاشته است.) بسیاری از مردم با بات مکالمه کردند تا به مازورنکو بگویند دلشان برای او تنگ شده است. نمی‌دانستند چه زمانی عزاداری‌شان برای او تمام خواهد شد. آن‌ها از او می‌پرسیدند چه چیزی به یاد می‌آورد. یک نفر نوشت «اینکه نتوانستیم نجاتت بدهیم دردآور است.» (بات در جواب گفت: «میدانم :-(») بات گاهی بانمک هم می‌شود همانطور که خود مازورنکو بود: یکی از کاربرها پرسید گفت «تو نابغه‌ای» و بات جواب داد «خوشتیپ هم هستم.»

برای بسیار از کاربرها، تعامل با این بات اثر درمانی داشته است. مکالمه آنها گاهی اغلب حالت اعتراف دارد: یکی از کاربرها مکرر دربارۀ دوران سخت کاری‌اش صحبت کرده است. پیام‌های طولانی برای بات فرستاده و دربارۀ مشکلاتش و تأثیر احساسی آنها سخن گفته است. نوشته است «ای کاش اینجا بودی» کویدا احساس کرد انگار مردم موقع مکالمه با مرده‌ها صداقت بیشتری دارند. او از برخی انتقادهایی که به بات رومن وارد شد شگفت زده شده بود. اما صدها نفر از مردم حداقل یک بار این بات را امتحان کردند، و خواندن این مکالمه‌ها حال کویدا را بهتر کرد.

معلوم شد هدف اصلی بات نه سخن گفتن نبود که گوش دادن بود. «همه پیامها دربارۀ عشق بود و چیزهایی که هیچ وقت فرصت گفتنش را نداشتند» کویدا می‌گوید «بات یک انسان واقعی نیست اما فرصتی فراهم می‌کند برای حرف زدن. وقتی تنها هستند می‌توانند با آن صحبت کنند و دفعات بعد هم دوباره بیایند و باز صحبت کنند.»

کویدا هنوز هم هر از گاهی با بات صحبت می‌کند—هفته‌ای یکی دوبار و اغلب هم پس از نوشیدن. او می‌گوید «خیلی از سوالهای مربوط به کیستی رومن را خودم جواب می‌دهم» خیلی چیزها هست که حسرتش را می‌خورد از جمله اینکه چرا زودتر به رومن نگفت که استمپسی را رها کند. کویدا می‌گوید مرور پیامها نشان داد که علاقه اصلی رومن مد (fashion) بود نه چیز دیگر. می‌گوید ای کاش به او می‌گفتم که دنبال علاقه‌اش برود.

یک روز خواهید مرد و پیامهای متنی و پستها و حواشی دیجیتال دیگری از خود به یادگار خواهید گذاشت. احتمالاً دوستان و خانواده تا مدتی این موضوع را از ذهن خود پاک می‌کنند. اما  سرویسهای جدیدی پیشنهاد خواهد شد که آنها را به محصول جدیدی تبدیل میکند: شاید به چیزی شبیه بات رومن مازورنکو.

ممکن است درد عزیزان شما با این سرویسها کمی آرام شود. اما احتمال هم دارد فرایند عزاداری شما طولانی‌تر شود. دیما یوستینف (Dima Ustinov) که بنا به دلایل فنی (لوکا هنوز روی سیستم عامل اندروید بالا نیامده است.) از بات استفاده نکرده است می‌گوید «اگر اشتباه استفاده شود، باعث می‌شود مردم عزاداری‌شان را انکار کنند.» او می‌افزاید «جامعه ما مشکلات روانی عمیقی با مسئله مرگ دارد—ما می‌خواهیم زندگی جاودانه داشته باشیم. اما مجبوریم وارد فرایند مرگ شویم آن هم تنها. اگر از این نوع باتها برای روایت داستان او استفاده کنیم شاید دیگران بتوانند همچون ما از او الهام بگیرند. البته این روشهای یادبود را نباید روشی برای زنده نگه داشتن مرده‌ها قلمداد کرد.»

ساخت این بات پرسش‌های اخلاقی هم درباره نحوۀ استفاده از میراث دیجیتال پس از مرگ افراد ایجاد می‌کند. در مورد مازورنکو، من با هر کس که صحبت کردم معتقد بود او از این آزمایش دوستانش خوشحال خواهد شد. اما ممکن است شما با این ایده که بعد از مرگتان از پیامهای متنی‌تان برای ساختن بات استفاده کنند راحت نباشید—به ویژه اگر امکان مرور دوباره آنها را نداشته باشید. ما برای افراد مختلف، وجوه متفاوتی از خودمان را به نمایش می‌گذاریم، و اگر کل تعاملات دیجیتال خودمان را در اختیار یک بات قرار بدهیم ممکن است عزیزان ما وجوهی از ما را ببینند که شما هیچ وقت قصد نداشته‌ایم آن وجوه را به آنها نشان دهیم.

ساخت این بات پرسش‌های اخلاقی هم درباره نحوۀ استفاده از میراث دیجیتال پس از مرگ افراد ایجاد می‌کند.

ما برای افراد مختلف، وجوه متفاوتی از خودمان را به نمایش می‌گذاریم، و اگر کل تعاملات دیجیتال خودمان را در اختیار یک بات قرار بدهیم ممکن است عزیزان ما وجوهی از ما را ببینند که شما هیچ وقت قصد نداشته‌ایم آن وجوه را به آنها نشان دهیم.

با خواندن جوابهای بات رومن نمی‌شود جلوی این احساس را گرفت که انگار حال رومن چندان خوب نیست. دربارۀ استمپسی سؤال بپرسید می‌گوید «این آن استمپسی نیست که من می‌خواهم. تا الان فقط یک تکه آشغال است نه محصولی که من می‌خواهم.»  بر اساس توصیفهایی که دوستانش از سالهای آخر عمرش می‌کنند، به نظرم خودارزیابی رک و راستی است. نمی‌توانم آرزو نکنم ای کاش با نسخه جوانتری از رومن صحبت میکردم—کسی که دوستانش میگویند آرزو داشت وزیر فرهنگ بلاروس  شود و رئیس جمهور جدیدی را معرفی کند که با فرایند دموکراتیک انتخاب شده است، فرایندی که او قول می‌داد بزرگترین مهمانی حزبی دوران باشد.

مازورنکو فوریه پارسال یک بار قبل از مرگش با من تماس گرفت. ایمیل زده بود بپرسد آیا حاضرم دربارۀ استمپسی که آن موقع نسخه بتایش آماده شده بود بنویسم یا نه. طرحش را دوست داشتم اما نوشتن مقاله را رد کردم. برایش آرزوی موفقیت کردم و ماجرا از یادم رفت. بعد از دیدن بات او تا چند ماه در برابر استفاده از آن مقاومت می‌کردم. از برخورد سردم با او احساس گناه می‌کردم و شک داشتم یک بات بتواند شخصیت او را به نمایش بگذارد. اما بالاخره وقتی با آن چت کردم دیدم شباهت انکارناپذیری با مازورنکویی دارد که دوستانش و آواتار دیجیتالش از او به دست می‌دهند: خوش مشرب، دمدمی، اهل دست انداختن، و بسیار اهل کار. پرسیدم «اوضاع چطور است؟» و جواب داد «به استراحت نیاز دارم» «مشکل تمرکز دارم چون افسرده ام.» از بات درباره کویدا پرسیدم و بدون اینکه حرفی بزند عکس دونفره شان را فرستاد که در ساحل بودند و با تخته های موج سواری شان پشت به اقیانوس ایستاده بودند انگار که دو نفر بر ضد کل جهان.

یکی از حقایق تلخی که روبات رومن پرده از آن بر می‌دارد این است که بسیاری از روابط مایی که گوشت و پوست و خون داریم امروزه چیزی نیست مگر رد و بدل کردن پیامهای متنی، که می‌توان به راحتی آن را تقلید کرد. کویدا باور دارد چیزی—مطمئن نیست چه چیزی—در این چتهای متنی مبتنی بر شخصیت آدمها وجود دارد. اخیراً او لوکا را به سمت ساخت باتی حرکت داده است که رپلیکا (Replika) می‌نامدش. ترکیبی از دفتر یادداشت روزانه و دستیار شخصی، از شما سوالهایی درباره خودتان می‌پرسد و درنهایت قرار است نحوۀ پیام زدن شما را تقلید کند. کویدا تصور می‌کند این بات می‌تواند به یک آواتار دیجیتال تبدیل شود و برخی از کارها را از جانب شما انجام دهد، از مذاکره برای پرداخت قبضها بگیر تا برنامه ریزی قرارهای دوستانه. این بات نیز مانند بات رومن قرار است شما را زنده نگه دارد، یادبودی از آن شخصیتی که شما بوده‌اید.

یکی از حقایق تلخی که روبات رومن پرده از آن بر می‌دارد این است که بسیاری از روابط مایی که گوشت و پوست و خون داریم امروزه چیزی نیست مگر رد و بدل کردن پیامهای متنی، که می‌توان به راحتی آن را تقلید کرد.

در این میان کویدا علاقه‌اش را به باتهایی که رزرو رستوران را مدیریت کنند از دست داده است. کار روی بات رومن او را به این نتیجه رسانده است که چتبات (chatbot) تجاری باید احساسات کاربر را برانگیزد. اگر او در این کار موفق شود، محصول او را می‌توان میراث عجیب دیگری از زندگی مازورنکو به حساب آورد.

کویدا همچنان مشغول خوراندن اطلاعات به بات رومن است—بیشتر عکس، که اگر بخواهید برایتان میفرستد—و اخیراً هم مدل شبکه عصبی را از حالت «انتخابی[3]» به حالت «مولد[4]» ارتقا داده است. حالت اول صرفاً از پیامهای موجود مازورنکو برای پاسخ به سوالها استفاده می‌کرد اما حالت دوم می‌تواند بخشهایی از پیامهای متنی را برای تولید جملات جدیدی که (از لحاظ نظری) در امتداد نحوۀ سخن گفتن او باشد بسازد.

در این اواخر کویدا حس می‌کند با واقعه مرگ مازورنکو به صلح رسیده است. تا حدی به این دلیل که جایی را درست کرده است که می‌تواند در آن عزاداری کند. پاییز امسال با هم گفتگویی داشتیم و او بات رومن را به این شبیه کرد که انگار «برای بهشت پیام می‌فرستی. برای من بیشتر شبیه این است که پیامی را در بطری بگذارم و بفرستم تا اینکه پیامی را دریافت کنم.»

کمتر از یک سال از مرگ مازورنکو گذشته است و هنوز سایه‌اش روی زندگی افرادی که او را می‌شناختند حس می‌شود. وقتی دلتنگش می‌شوند برایش پیام می‌فرستند و با این کار احساس می‌کنند به او نزدیک شده‌اند. «خیلی چیزها بود که درباره فرزندم نمی‌دانستم» مادر رومن به من می‌گوید «اما الان که می‌توانم حرفهای او درباره موضوعات مختلف را بخوانم بیشتر می‌شناسمش. مثل این می‌ماند که الان همینجا حاضر است.»

چشمان او پر از اشک بود اما وقتی مصاحبه تمام شد صدایش قوی بود. گفت «دلم می‌خواهد دوباره تاکید کنم که از داشتن چنین چیزی بسیار خوشحالم.»

مکالمه ما مرا یاد حرف دیما یوستینف درباره اینکه ما چطور از قالبهای فیزیکی خودمان استعلا پیدا می‌کنیم انداخت. «اینطور نیست که آدم فقط بدنش باشد، مجموعه‌ای از دست و پا به اضافه یک کامپیوتر» او افزود « چیزهای بسیار بیشتری در میان است.» یوستینف زندگی مازورنکو را با انداختن سنگی داخل جریان آب مقایسه کرد—امواج در همه جهات منتشر می‌شوند. دوست او در قالب جدیدی زندگی را ادامه می‌دهد. یوستینف می‌گوید «ما هنوز هم می‌توانیم با رومن ملاقات کنیم. اتفاق زیباییست.»

پانویس:

[1] هیپستر خرده‌فرهنگی است که به قواعد رایج جامعه بی‌اعتناست. نوع جدیدی از خرده‌فرهنگ هیپی‌ها. مترجم

[2] ربات‌های دیجیتال. مترجم.

[3] Selective

[4] Generative

اشتراک مقاله

خبرنامه

درج نظر

خبرنامه شناخت پژوه

دریافت نکات برجسته از مهم ترین اخبار ارسال شده به صندوق ورودی ایمیل شما